کـوچــه ی تنهـــــایـی

درویش کوچـــــــــه های تنهــــــــاییم ، کاسـه ی گـدایــی مـرا ، سکه ی نگـــاه تـو کـافـیــست...!

کـوچــه ی تنهـــــایـی

درویش کوچـــــــــه های تنهــــــــاییم ، کاسـه ی گـدایــی مـرا ، سکه ی نگـــاه تـو کـافـیــست...!

بگذار

تا درغـــــربت کـــــــــــوچه ام

کنارخـــــــطهای سیاه دفتـــــــــرم

به احترام قــــــــلب شـکستــــــه ام

بــــمیــــــــــرم ...!

************************
شعـــــــــر من کوچـــــــه پیچاپیچی است ؛

کوچــــــــــه باغیست که تنهـــــا یک شب !

تــــــــو از این کوچـــه گذشتی مغــــــــرور ؛

سـالهـــــــــا میـگـــــــــــــــــــــذرد ...

سالهـــــا در گـــــذر کوچـه نــــــــــگاه دیـوار!

دیده بـــــس رهگـــــــــذران را خامــــــــوش ...

دیده بـــــــــس رهگــــــذران را پــرشـــــــور ...

لیک ای رهگــــــــذر یک شبه ی " کـوچـه تـنـهـــایـــی " من

جـــــای پای تـــــو در این کوچــــــــــــه بجا مانده است...!


************************

چندیست ز یـــــــــــاران قدیمــــــــــــی خبری نیست
از آن همه خوبــــــــــی و محبت اثـــــــــــــری نیست

چشــــــــــمم به در و گـــــــــــــوش و دلــــم تنــــــگ
در "کوچــــــــــــه ی تنهایی " من رهگـــــــذری نیست ... !

**********************

در کودکـــــــــــــی خوانــده بودیــــــــم ” آن مــــــــــــرد دربـــــــــاران آمــــــــــد”؛
غافــــــــــــــل ازاینــــــــــــکه تـا آن مــــــــــــــــــرد نیایـــد، بـــــــاران نمـــــی بارد ...!

بایگانی

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است


سیاهی شب، گستره آسمان خاموش کوفه را در نوردیده به انتظار سپیده‏ای که تاریخ را
 تا قیامت غصه ‏دار می‏کرد، ناباورانه کتاب زمان را ور
ق می‏زد.
از خانه ‏های نیرنگ، تنها فریاد سکوت به گوش زمان می‏رسید. گویی همه کوفیان
سر بر بالین غفلت ابدی نهاده بودند و خواب هزار رنگی‏شان را نظاره می‏کردند.

چشمان او همچون صاعقه‏ای در دل یلدای شب می‏درخشید.
آن شب در برق چشمان پر رمز و رازش، وصال معنا می‏شد. سال‏های سال، غریبی,
همنشین روزش بود. شهید سکوت شده بود و مُهر خاموشی بر لبانش نقش بسته بود.
تنها رازدار لحظه‏های غُربتش، سینه تاریک چاه بود و خلوت نیمه شب‏های مبهوت نخلستان.


آن شب، سرنوشت حیات صبر رقم می‏خورد.دستان در،
 با التماس او را از رفتن بازداشتند، امّا او درنگ نکرد و پای بر خلوت کوچه گذارد.
 مرغان انتظار به سویش رفتند و همچون پروانه، گرد شمع وجودش چرخیدند و با بال‏های
 سرشار از خواهش و تمناشان، راه خدایی را بستند، ولی باز او درنگ نکرد.
از قدم‏های باصلابتش، آوای رفتن به گوش می‏رسید و از چشمان پر رمز و رازش،
 می‏شد فهمید که منتظر زیارت خداست. در هیاهوی آن لحظه‏های آسمانی، مسجد کوفه،
 مشتاق و بی‏قرار وصالش بود و محراب، تشنه چشم‏های بارانی و زمزمه‏های ربانی‏اش.
علی آمد و از حنجر سکوت، آخرین اذان سرخ را تا اوج عروج پرواز داد و در محراب محبوب،
 به نماز با معشوق قیام کرد. لحظه‏ای بعد، سر بر آستان دوست گذاشت تا خویش را تا ابد،
رستگار سازد و زمانه را داغدار. فرق عدالت با خنجر کین شکافت.

لباس احرام خورشید، رنگ خون گرفت و زمین و زمان، فریاد بی‏کسی سر داد
 و اشک ماتم فرشتگان از سینه آسمان بر زمین فرو چکید.
مرغ جان او که غایت آفرینش بود، از ورای مظلومیتی سرد و سنگین، رها شد
و عالم و آدم را در غمگنانه‏ترین مصیبت فرو بُرد.
"ملیحه عابدینی"
http://www.sibtayn.com/swf/gallery/images/monasebat/shahadat/ali/pic3/pic9.jpg

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۰ ، ۲۱:۲۷
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
http://www.rasekhoon.net/_WebSiteData/postalCard/Images/L_81192373-d8ae-4bee-8e77-f86035ebfbfd.jpg

ای پروردگار بزرگ . ای بیدار در خوابهای ما . ای آشکار در پنهان ما .

هم اکنون که دست به بالا آورده ایم و از اعماق دل در کران کهکشان ها بر وجود

لایتناهیت دعا می کنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانگ

می زنیم ... بر ما اجابتی کن دعاهایمان را.

خداوندا در چنین شبهایی بیدارم و بر زبانم ذکر نامت و ذکر صاحب عدل دارم .
ای مطلق بر وجودم چیز نا وجودی در عالم ناتوانی در وصفت ، تو را صدا می کند،

ای آنکه از درون دل عذاب، آسایش و آرامش را متولد می کنی. ای

خدایی که بر من منت بندگی نهادی و اجازه سجده بر بارگاه ملکوتیت را

می دهی . ای ناز نیازمندی چو من.

 ای مالک شبهای خسته من .ای مالک روح و جسم من. ای آنکه از هر که

بگریزم برخانه پرامید تو پناه میاورم. ای درشبهای قدر.ای شنونده دعاهای من

ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت. ای موسیقی بی کلام عشق.
ای رود زلال روح من. ای خداوند شایسته خداوندی.

تو را به این شبهای عزیز ، تو را به زمزمه های عاشقانه من، تو را به نجوای

عاشق با دل تنهایش، تو را به نام بزرگ مردی که در این شبها نامش به خدا

می ماند و شفایش به بزرگان دیگرت، تو را به آن لحظه ای که مرا خلق کردی

در من قرارده عشق علی را .

ای خدای بزرگ و یکتا تو خود از اسرار شبانه من از گریه های در بغز روییده من

و از دل عاشق من آگاهی . بنده خوبی نبوده ام و جز گناه چیزی در چنته ندارم .

با دستان خالی و یک دنیا امیدواری به تو پناه آورده ام .

می گویند غیر ممکن است .

شب قدر

دیگر راهی را بلد نیستم و دیگر امیدی برایم نمانده است .

دست بر سر مانده ام و تنها .

حساب قرض مردم را مانده ام و از ترس آبرویم پنهان . مرا فرصتی باقی نیست

اگر عشق من واقعی نبود که همانا من آن را واقعا باور داشته ام ولی دیگر او نیست . . .

آه خدایا فرصتی نیست و راه چاره ای نمی دانم . . .

می گویند غیر ممکن است .
آه خدایا من فقط تو را می شناسم و بس . مگذار آنچه را که عمری بر آن

گذاشته ام را از دست بدهم . که معنی دوست داشتن را از تو آموخته ام

چشمانم را بی فروغ بر عشق از دست رفته ام مگذار . قبول دارم . همه

را می پذیرم . دلم به عشق تو خوش و پشتم به وجود تو گرم است .

مگذار تا فردا صبح آبرویی برایم نمانده باشد که دستم سخت بسته است .
خدایا مریضم را تو درمان کن و مریضیم را تو شفا ساز .

خداوندا مزد دل شکسته ام را از تو می خواهم و نمیرم مگر آن را از تو بگیرم

ای بخشاینده مهربان . . .

ای تمام معنی هر چه زیبایی است. ای پدیداربه وجودت قسم.

ای خالق بوی خاک پس از باران. تو را دلها برای شنیدن صدایت می تپد .

خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم . . .

                                                                                               الهی آمین . . .http://www.rasekhoon.net/_img/footer_bg_ghadr.jpg

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۰ ، ۱۱:۰۱
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد


حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۰ ، ۱۸:۴۷
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ



http://www.pic.iran-forum.ir/images/jr5ll5ul8vaxiw5cu4tx.jpg



دوباره غربت و آن ماجرای دلتنگی

ومن که گم شده ام لابه لای دلتنگی



هزار و سیصد و چندسال. . . باید من

تو را به شانه برم پا به پای دلتنگی



ازاین هوای مه آلود شهر دلگیرم

و جار می زنمت با صدای دلتنگی



شکسته شاخه ی صبرم بیا تماشا کن

نشسته کنج دلم آشنای دلتنگی



تمام هستی خود را ز دست خواهم داد

به داد من نرسد گر خدای دلتنگی



اگرچه دفترشعرم همیشه دلتنگ است

به عالمی ندهم این صفای دلتنگی

"دانیال رحمانیان جهرم"

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۰ ، ۱۸:۳۹
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ




زمانی که غروبی نبود


با طلوعی غم انگیز آمدم

اما عزیز در هر غروبی

لذتی است بی انتها

چرا که به وصل نزدیک تر می شود

تا طلوعی جدید داشته باشد

در تمام طلوع ها و غروب ها

دوستت دارم

"علی نجاتی"

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۰ ، ۱۸:۴۲
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

سلام بر تو ای رمضان که فانوس اعمال ما را به فروغ ابدی روشنی دادی.

سلام بر تو که دست ما را فشردی و از کوچه های پرپیچ و خم گناه عبور دادی

و به سمت باغ های ناپیدا کران بردی. سلام بر تو که به همه پنجره ها

یاد دادی سحرخیز باشند.

سلام بر تو که وقتی به خانه ما آمدی شادمان شدیم و روزی که «روز جشن»

شده بود؛پرندگان شادی از لب بام دل ما پریدند.

سلام بر تو ای انیس گرانمایه که در کنار نگاه بهاری تو غنچه های قلب ما

گل های مهربانی شدند و خارهای گناه سرافکنده. سلام بر تو که آیینه دل ما را

با زلالی سحر زدودی و بر سراشیبی لغزش ها دستاویزی مطمئن بودی.»


http://hitskin.com/themes/13/81/84/i_logo.jpg

ماه رمضان شد می و میخانه برافتاد

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد


افطار به می کرد برم پیر خرابات

گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد


با باده وضو گیر که در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بارور افتد . . ."امام خمینی(ره)"


       التماس دعا

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۰ ، ۰۹:۴۷
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcT4-4hlRExONLTWywl0C-0WpIrpAg4fIug1X8S5ZH1zJ5dXH5OV_g



مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز اه شر بار این قفس را بر شکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه ازادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن

ظلم ظالم جور صیاد اشیانم داده بر باد

ای خدا     ای فلک      ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نو بهار است گل به بار است

ابر چشمم ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای اه اتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل ازین بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر کن

عمر حقیقت بسر شد

عهد و وفا بی سپر شد

ناله عاشق ناز معشوق

هر دو دروغ و بی اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میان شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد

ظلم مالک جور ارباب

زارع از غم گشته بی تاب

ساغر اغنیا پر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ ناله سر کن

از قوی دستان حذر کن

از مساوات صرف نظر کن

ساقی گلچهره بده اب اتشین

پرده دلکش بزن ای یار دلنشین

ناله بر ار از قفس ای بلبل حزین

کز غم تو سینه من پر شرر شد

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۰ ، ۱۱:۲۰
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ