کـوچــه ی تنهـــــایـی

درویش کوچـــــــــه های تنهــــــــاییم ، کاسـه ی گـدایــی مـرا ، سکه ی نگـــاه تـو کـافـیــست...!

کـوچــه ی تنهـــــایـی

درویش کوچـــــــــه های تنهــــــــاییم ، کاسـه ی گـدایــی مـرا ، سکه ی نگـــاه تـو کـافـیــست...!

بگذار

تا درغـــــربت کـــــــــــوچه ام

کنارخـــــــطهای سیاه دفتـــــــــرم

به احترام قــــــــلب شـکستــــــه ام

بــــمیــــــــــرم ...!

************************
شعـــــــــر من کوچـــــــه پیچاپیچی است ؛

کوچــــــــــه باغیست که تنهـــــا یک شب !

تــــــــو از این کوچـــه گذشتی مغــــــــرور ؛

سـالهـــــــــا میـگـــــــــــــــــــــذرد ...

سالهـــــا در گـــــذر کوچـه نــــــــــگاه دیـوار!

دیده بـــــس رهگـــــــــذران را خامــــــــوش ...

دیده بـــــــــس رهگــــــذران را پــرشـــــــور ...

لیک ای رهگــــــــذر یک شبه ی " کـوچـه تـنـهـــایـــی " من

جـــــای پای تـــــو در این کوچــــــــــــه بجا مانده است...!


************************

بایگانی
آخرین مطالب

چه شب های درازی

اشک در هاون اندوه کوبیدم!

نخوابیدنم را

به پایِ قدم های نیامده ات بگذار!

و خط عمیق پیشانی ام را

به حساب سرنوشت.

دروغ نیست!

زنها همیشه

در ساعت عاشق شدنشان مرده اند...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۱۹
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۲۶
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ


غم ها که ناگهان سرازیر می شود سیل است، اما تو سد ساخته ای و غم ها را پشت سدت نگه می داری تا تو را و خانه ات را و امیدت را نبرند.

غم ها می بارند و می بارند و می بارند اما تو آنها را هدایت می کنی به سفره های زیرزمینی روانت و ذخیره شان می کنی برای روز مبادای روح؛  و هیچکس خبر ندارد که باغ سبز جان از چشمه اندوه سیراب می شود.

و هیچکس نمی داند این گل ها که می رویند زرد و سرخ و  رنگ رنگ از آب تیره غم نوشیده اند.

تنها تویی که می دانی که میوه های شیرین درختان تو پیش از این آبی تلخ خورده اند.

هر سیل یک هجوم بی محاباست برای درهم شکستن .

اندوه ها گاهی  سیلند و بی هیچ زنهاری می آیند و تو اگر مهیای چنین هجوم ناگهانی نباشی، فرو می ریزی و با سیل اندوه  خواهی رفت.

دیوارهایی بلند و پایه هایی استوار و سدی و بندی و راه آبی و تدبیری  و علاج پیش از واقعه ای.

تو این گونه از خویش مراقبت می کنی و نِقمت را  به نعمت بدل می کنی و شر را به خیر .

وگرنه جهان بر آب است و آدمی غریق درد و رنج.

سدی بساز در برابر این همه ناگهان، زیرا که سیل غم نباید که تو را در هم شکند...!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۴۱
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

حال مرا خوب کن
با خنده ای سرخ
مثل ماهی گلی های هفت سین
حال مرا خوب کن
با دوستت دارمی سبز و شیرین
بگذار تمام روزهایم نوروز باشند 
همین قدر پر از بهار ...!
''مریم موسوی''

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۳۰
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

« شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟

گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ »


شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟

بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟


شده در گوش ِ تو گوید که تو را باز تو را…؟

نشوم فاش ِ کسی تا که شوم رازْ تو را …؟


شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟

گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟


شده یک شب برود تا که روی در پی او ؟

که تو فرهاد شوی تا بشوی قصه ی او ؟


به همان حال بگویی که تو مجنون ِ منی

به تو بیمار شدم تا که تو درمون ِ منی


شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد ؟

گره ات کور شود غم به روانت برسد ؟


که روی دیدن ِ او تا که کمی شاد شوی

بروی در بغلش تا که تو آباد شوی


که بگوید که تو تعریف ِ همان عشق ِ منی

بروی یا نروی هر چه شود جان ِ منی


گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشوی

که غمت باز شود تا که تو معنا بشوی


شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر

گره ای کور شدم تا که شدی یک دل ِ پیر


: « همه در خواب ولی عشق ِ تو بیدار بِماند

همه پل های دلم بی تو چو دیوار بِماند


من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

همه عاشق شدنم رفت تو منظور ِ منی


که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ

همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ


نکند بد بشود آخر ِ این قِصه ی بد

نکند تلخ شود آخر ِ این غُصه ی بد »


''احمد طیبی''


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۷ ، ۱۰:۲۳
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ