
دل سوخت و نگارا تو ندیدی
در بی کسی ام ماندم و یارا تو ندیدی
ماندیم و گفتیم ، سرانجام چه سود
افسوس ، که جان دادن ما را تو ندیدی



حضرت باران! کویرهای تشنه را دریاب که ریشه هایشان خشکیده است...
حضرت باران! چشم های کشاورز، به دست های بی منت توست....
ببار بر این کوچه ها که تشنه عدالت علوی اند!
حضرت باران! نسیم سحر، عاشقمان کرده است به بوی تو؛ کی خواهی بارید؟
کی خواهی آمد تا جشن باران بگیریم؟
«آیا زمان آن نرسیده بر این زمین مرده بباری؟»
اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش که آداب نجوا نمىدانم.
عمرى است که اشک هایم را در کوره حسرت ها انباشتهام و
انتظار جمعهاى را مىکشم که جویبار ظهورت از پشت کوههاى غیبت سرازیر شود،
تا آن کوزه و آن حسرت ها را به آن دریا بریزم و سبکبار تن خستهام را در زلال آن بشویم.
مىدانم که تو جمعهها را خوب مىشناسى و هر عصر آدینه خود در گوشهاى اشک مىریزى.
گر بر کَنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟؟؟

یار بی دردی غیر و غم ما می داند
می کند گرچه تغافل همه را می داند
آفتابیست که دارد ز دل ذره خبر
پادشاهیست که احوال گدا می داند
گر بسازم به جفا لیک چه سازم با این
که جفا می کند آن شوخ و وفا می داند
ای طبیب ار تو دوایی نکنی درد مرا
آن که این درد به من داد دوا می داند
همه شب دست در آغوش خیالت دارم
کوری آن که مرا از تو جدا می داند
روز و شب مهر تو می ورزم و این راز نهان
کس ندانست به غیر از تو خدا می داند
محتشم کز ملک و حور و پری مستغنی است
خویشتن را سگ آن حور لقا می داند . . .

غروب شد و خورشید رفت
آفتابگردان دنبال خورشید میگشت
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سرش را پایین انداخت
آری . . .
گلها خیانت نمی کنند

گویی آنشب مخفی از چشم همه هم علی تشییع شد هم فاطمه
یا علی فقط خدا میداند چه کشیدی آن هنگام که زهرایت را به خاک سپردی...
... آجرک الله یا امیرالمومنین ...



شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب