کـوچــه ی تنهـــــایـی

درویش کوچـــــــــه های تنهــــــــاییم ، کاسـه ی گـدایــی مـرا ، سکه ی نگـــاه تـو کـافـیــست...!

کـوچــه ی تنهـــــایـی

درویش کوچـــــــــه های تنهــــــــاییم ، کاسـه ی گـدایــی مـرا ، سکه ی نگـــاه تـو کـافـیــست...!

بگذار

تا درغـــــربت کـــــــــــوچه ام

کنارخـــــــطهای سیاه دفتـــــــــرم

به احترام قــــــــلب شـکستــــــه ام

بــــمیــــــــــرم ...!

************************
شعـــــــــر من کوچـــــــه پیچاپیچی است ؛

کوچــــــــــه باغیست که تنهـــــا یک شب !

تــــــــو از این کوچـــه گذشتی مغــــــــرور ؛

سـالهـــــــــا میـگـــــــــــــــــــــذرد ...

سالهـــــا در گـــــذر کوچـه نــــــــــگاه دیـوار!

دیده بـــــس رهگـــــــــذران را خامــــــــوش ...

دیده بـــــــــس رهگــــــذران را پــرشـــــــور ...

لیک ای رهگــــــــذر یک شبه ی " کـوچـه تـنـهـــایـــی " من

جـــــای پای تـــــو در این کوچــــــــــــه بجا مانده است...!


************************

چندیست ز یـــــــــــاران قدیمــــــــــــی خبری نیست
از آن همه خوبــــــــــی و محبت اثـــــــــــــری نیست

چشــــــــــمم به در و گـــــــــــــوش و دلــــم تنــــــگ
در "کوچــــــــــــه ی تنهایی " من رهگـــــــذری نیست ... !

**********************

در کودکـــــــــــــی خوانــده بودیــــــــم ” آن مــــــــــــرد دربـــــــــاران آمــــــــــد”؛
غافــــــــــــــل ازاینــــــــــــکه تـا آن مــــــــــــــــــرد نیایـــد، بـــــــاران نمـــــی بارد ...!

بایگانی

۲۱ مطلب در آبان ۱۳۸۹ ثبت شده است

پیمانه ای ساقی بده ،

تا من شفای دل کنم

این قلب افسون گشته را

از هجراو غافل کنم

جامی بده مّی رابریز

امشب تو سر مستم بکن

غافل مرااز خویشتن

وز آنچه که هستم بکن

جامم شده خالی ز مّی

پیمانه ام گشته تهّی

پرکن قدّح ساقی که من

در آسمان یابم رهی

پیمانه ام را مشکنی !

مّی را مریزی برزمین!

زیرا به قلب عاشقم

مرحم ندارم غیر ازاین!!!

مستم ولی افسرده ام

با غصه مّی راخورده ام

از فرط مستی ساقیا

از یادخودرابرده ام

اما فراموشم نشد

دردجدائی ساقیا !!!

با جام لبریز از شراب

آرام سوی من بیا

پیمانه ام را مشکنی

‌مّی رامَریزی بر زمین

زیرابه قلب عاشقم

مرحم ندارم غیرازاین!!!!

فرزانه شیدا...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۸۹ ، ۰۸:۰۹
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

خدا یا مراببخش.


اگر ماهی قلبم برخلاف رود توست .


مراببخش اگر شادابم وجسور .


اگر بی عقلم و عاشق .


خدایا مراببخش .


اگرمترسک باغچه ی قلبم،ایمانم را پرواز داده است .


واگر تورادرمیان خوشه های قلبم پنهان ساخته ام .


مراببخش اگر اینگونه ام


خدایا مراببخش ..........

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۸۹ ، ۱۸:۳۹
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

دیر گاهیست  که تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام


وسعت درد فقط  سهم من است

باز هم قسمت غم ها  شده ام


دگر ایینه  ز من  بی خبر است

که  اسیر  شب  یلدا  شده ام


من که  بی تاب  شقایق  بودم

همدم   سردی یخ ها  شده ام


کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام ....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۸۹ ، ۱۳:۳۲
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

طائر عرشم ولى پر بسته‏ام

یاد دلدارم ولى دلخسته‏ام


آسمانم بى ستاره مانده است

درد من را سوى غربت رانده است

ناله‏ها مانده است در چاه دلم

قاتلى دارم درون منزلم


من رضا را همچو روحى بر تنم

هستى و دارو ندار او منم


ضامن آهو مرا بوسیده است

خنده‏ام را دیده و خندیده است


بر رضا هرکس دهد من را قسم

حاجتش را مى‏دهد بى بیش و کم


لاله‏اى در گلشن مولا منم

غصه دار صورت زهرا منم


زهر کین کرده اثر رویم ببین

همچو مادر دست بر پهلو غمین


در میان حجره‏اى در بسته‏ام

بى قرارم، داغدارم، خسته‏ام


این طرف یا فاطمه باشد جواد

آن طرف دشمن ز حالش گشته شاد


این طرف درد و غم و آه و فغان

آن طرف هم بی حیایی کف زنان


کس نباشد بین حجره یاورم

من جوانمرگم، شبیه مادرم


ریشه‏ها را کینه‏ها سوزانده است

جاى آن سیلى به جسمم مانده است


حال که رو بر اجل آورده‏ام

یاد باباى غریبم کرده‏ام


نیست یک درد آشنا اندر برم

خواهرى نبود کنار پیکرم


تشنه لب در شور و شینم اى خدا

یاد جدّ خود حسینم اى خدا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۸۹ ، ۱۲:۳۷
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ


آوارگی دگر بس ، من را کَس و مرا بس


فریادرس ز ره رس ، فرداست روز جمعه




ای بهترین ترانه، بر بحر دل کرانه

ای هجر عاشقانه ، فرداست روز جمعه




ای ساربان کجایی؟ از ما چرا جدایی؟

محزون ِ شیعه هایی ، فرداست روز جمعه




حرف است که می آیی ، با تاج پادشاهی

سر می رسد جدایی ، فرداست روز جمعه




رو سوی ماه کردم ، عکست نگاه کردم

یکباره آه کردم ، فرداست روز جمعه




ما را بخوان تو مهدی ، از خود مران تو مهدی

خواندم دعای عهدی ، فرداست روز جمعه




آواره ی مدینه ، غمگین زخم کینه

مجروح بغض سینه ، فرداست روز جمعه
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۸۹ ، ۲۱:۰۴
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

این خلوت بی تو مرا دلگیر کرده

هجرت مرا از زندگانی سیر کرده



بر روی برگی چند بیتی می نگارم

این بیتها حرف مرا تفصیر کرده



پای قلم بر صفحه تا لغذید دیدم

حرف دلم را این چنین تحریر کرده



چشم انتظاری بدترین درد است ، برگرد

بنگر که این درد عاشقت را پیر کرده



آمد طبیب از بهر بهبودم ولی گفت

این درد جانت را دگر تسخیر کرده



درد فراغت جانمان را بر لب آورد

بنگر چه با ما قسمت و تقدیر کرده



تا شد بروی گونه هایم اشک غلتید

دیگر تب هجرت و ِرا تبخیر کرده



هر کس که روی زرد من را دید فهمید

چندیست یار مهربانم دیر کرده
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۸۹ ، ۲۰:۲۸
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
حالا مرا دیوانه می دانی یقین دارم
حالاکه اینگونه نگاهت را خریدارم


ابر غم انگیزی پراز بغض فراگیرم

دلتنگم امشب ، تا سحر یکریز می بارم


گم شد دلم در کوچه های بی سرنجامی

سر را به روی شانه هایت کاش بگذارم . . .

از دوریت افتاده ام در کام شاید ها . . .

از این همه آواره بودن سخت بیزارم


راهی نمانده پیش و رویم خوب می دانی . . .

دیگر پس از تو یک قدم هم بر نمی دارم

ای کاش می دیدی تمام شب نخوابیدم

من در خیال بودنت درگیر تکرارم


مثل پرستو. . . پر کشیدی رفتی و من هم . . .

باید که عشقم را به دست باد بسپارم . . .


                                             شاعر:  سید مهدی هاشمی نژاد

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۸۹ ، ۲۲:۴۷
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ


میان قطره های اشک


در شوری اشک

در خیسی ورق

در ناتوانی قلم بر نمناکی کاغذ

در بیصدائی محض

قلبی آب میشود

آنگاه که عشق

چون نسیم از پنجره ره میگشاید

و همنفس باد میگردد

دیگر برای سرودن بهانه ای نیست

از حرف تهی

از اشک سرشارم

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۸۹ ، ۲۲:۳۳
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

غم و اندوه اگر هم روزی

مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات

از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا

چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود

که خدا هست ؛ خدا هست . . .

او همانی ست که در تارترین لحظه ی شب

راه نورانی امید نشانم می داد . . .

ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی ، بودن ِ اندوه است

این همه غصه و غم

این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه!

میوه ی یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین. . .

ولی از یاد مبر !

پشت هر کوه بلند

سبزه زاری ست پُر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

خدا هست . . .

و چرا غصه چرا ؟!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۸۹ ، ۱۷:۴۰
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

دنیا بچرخ چرخ زدن کیف می دهد ؟

وقتی جوانی ِ من بیچاره می رود



اینجا فقط بهانه ی بودن گرفته ام

خوابی گرفته ام که مرا آب می برد !



از دست غصه های خودم گریه می کنم

هی مضطرب نشسته ام . . . " ای وای...می شود؟ "



دیگر توان حوصله ام هرز رفته است

هرکس برای نفع خودش چانه می زند



هر روز داغ ِ دل ،شده ام سنبل ِ بلا

اما خدا ز معجزه اش دل نمی کَند



دنیا بچرخ تندتر از من عبور کن

جانم به شوق مرگ پِی ات تند می دود



                                                                    بهاره عامل نوغانی




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۸۹ ، ۱۸:۲۲
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ banoo Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ